تمام نظامهاي سياسي و حكومتي كه به شيوههاي مختلف حكومت ميكنند با يك واقعيت انكار نشدني روبرو هستند، اينكه نميتوانند به جريانهاي ناقد درون حكومت بيتوجه باشند. حركتهاي اجتماعي با هر ادبيات و توليد هر سرانه اي از گفتمان اصلاحي و رفرمي در هر صورت ميخواهند كه در چارچوب پذيرفته شده در قانون اساسي فعاليت كنند. هر فردي كه تا حدودي به مسايل سياسي و جنبش هاي اجتماعي واقف باشد ميداند كه تلاش براي راه اندازي هزار جنبش اجتماعي به است از لحظه اي تسليم شدن در مقابل حتي توهم تهديد و اتفاقي به نام جنگ.
جنبش زنان ايران بر همين مبنا چندي است كه تلاش منسجمي را براي نقد از درون آغاز كرده است. فعالان جنبش زنان در ايران به سرعت از مرزها خارج نشدند تا در آن سوي مرزها به تدبير مشكلات موجود زنان بينديشند، مگر تعدادي كه با ارعاب و تهديد و بيمهري مسولان جلاي وطن را به ادامه حضور برگزيدند و از كشور خارج شدند، مانند آنچه بر سر "مهرانگير كار" آمد ، كه از نخستين و تاثيرگزارترين فعالان زنان به شمار مي آيد.
دلم يكجورهايي لك زده است براي تنهايي . اينكه وقتي بر ميگردم خانه هيچكس چشم انتظارم نباشد . خودم باشم و خودم. تنهايي، فيلم ديدن. كتاب ها را پرت و پلا كردن توي تمام خانه و كلي بي نظميهاي ديگر.
يك ماهي است كه روال زندگي ام 180 درجه كه نه 360 درجه چرخيدهاست. شده است از همان مدل هايي كه هيچ دوستش ندارم. اگرچه بخشي ازآن پر است از نوستالوژيك بودن خاطرات و فيدبكهاي طولاني به زندگي چند سال پيش ام. اما هيچ تحملاش را ندارم.
مامان مثل هميشه مهربان است،نميگذارد بي آنكه صبحانه بخوري خانه را ترك كني، مثل هميشه آن سال ها كه در خانه بودم. آقاي پدر هم اگرچه خسته است و پر درد اين روزها و نگران پاهايي كه 5 ماه است كوفتهاند و خسته، مهرباني مي كند.
با اين همه دلم همان زندگي كوتاه و مختصر را ميخواهد. بيآنكه مسئوليتهاي عجيب و غريب را احساس كنم. خيابان ميرزاي شيرازي را پايين آمدن و اگر حوصله اي بود پايين تر و پايين تر.
يكسري كاغذ روي ميز پهن شده ، پر است از يادداشتها و گزارشهاي اين چند ماهه درباره لايحه حمايت از خانواده . فقط به بند مربوط به ازدواج مجدد بدون اذن همسر كه ختم نميشود اين لايحه.همه بندها يكجوري ايراد دارند.حتي همان بندي كه به تشكيل دادگاه خانواده پرداخته. در آن هم تبعيض جنسيتي به شكل ملموسي لحاظ شده است.
روي يك برگه خلاصه ها را با خط ميخي ام كنار هم رديف ميكنم. آهنگ بچه هاي كوه آلپ از آن ور خانه. پيش شماره كاشان. "ببخشيد خانم شيرافكن از انجمن اسلامي دانشگاه كاشان .... حراست دانشگاهمان صلاحيت شما را ...."
تمام صفحات به سمت كناره ميز اريب ميشوند. يك ليوان چاي داغ و سكوت آخر شب اتوبان بابايي ، در اين زمانه كه هر دم تجربه اي نو به توشه زندگيات مي افزايد.
بده وبستان هاي سياست ايران از همين امروز شروع شد. آمدن پوتين به ايران به طيف رنگين كمان ميماند. كه هر دم رنگي در ميان ديگر رنگ ها توي چشم مي زند، اما به هر روايت آمدن اقاي پوتين بعد از مدت ها به ايران اتفاق عجيب وغريبي در حوزه بين الملل و روابط دپلماتيك ايران است.
پوتين همين چندوقت پيش در اجلاس سران كشورهاي جنوب شرق آسيا اعلام كرد كه حاضر است همه گونه تسليحات نظامي بفروشد و حالا هم در سفر به ايران دور ميز قلع مو قمع شدن خزر نشته است و دارد با چشمان باز يكي از بازارهاي اصلي تسحيلاتي خود را انداز و ورانداز مي كند.
آمدن پوتين به هر روايت اتفاق مهمي است براي ايران. تاريخ نشان داده است كه ما دست آخر در شرايط بحران آويزان يك كشور قدرتمند مي شويم، در حالي كه در همان حواشي اش تن به امضاي قراردادي ميدهيم يا اينكه ....
آقاي پوتين درمعادلات قدرت اش اين روزها علاوه بر بازاريابي براي كارخانه هاي اسحله سازي اش به شدت به فكر جذب كشورهاي در حال توسعه افتاده است. سفرش به امارات و مصر و حالا هم كه سرو كله اش در ايران پيدا شده است.
سياست شوخي نيست. قطعا دوباره تركمنچاي و گلستان به روايت خزري اش تكرار خواهد شد اما نفس حضور پوتين در ايران اتفاقي است كه مي تواند با اندك هوشياري آقايان كلي منفعت ديپلماتيمك براي ايران اين روزها سراسر هسته اي در برداشته داشته باشد.
دهن كجي آمريكايي ها و تحريم معادله هميشگي قدرت ايران را به تكرار دعوت كرد. ما به سرعت قهر ميكنيم و چراغ سبزمان را سوبالا به سمت قدرت برتر ديگر نشان مي دهيم.
شرايط وخيم ايران در صحنه بين الملل بر كسي پوشيده نيست اما اين وسط ماجرا، سفر پوتين نقطه عطفي است كه شايد بشود از قبل آن راهي به سوي تعادل شرايط جست.
بحث توي تحريريه با مزروعي بالا گرفت. ميگفت كه جنبش زنان نظام حقوقي ندارد. آقاي مزروعي حق دارد هميشه با لايحه و تبصره و بند و ماده كار كرده حالا هم نظام حقوقي مي خواهد.
خب همش دارم فكر ميكنم كه اين نظام حقوقي كه آقاي مزروعي مي گويد يعني چه؟
البته همه مشكل اين بحث از اينجا ناشي مي شود كه من از منظر آدمي داخل يك جنبش اجتماعي حرف ميزنم و مزروعي همچنان به قاعده حضور در ساخت قدرت از جايگاه نيمچه و نيمه مانده بر قدرت ، كه البته ته نشستهاي مردانه اش هم قابل انكار نيست.
حتي آنجا كه سريعا در بحث مهريه و ارث را وسط مي كشد هيچگاه به ذهنش اش هم خطور نمي كند كه آقا كلي مباحث جيديد در خوانش متون ديني در عالم بشريت به راه افتاده است و اين مراتب كه مي گويي چيست؟
باز مرسي از دكتر محمودي كه اگرچه يك ترم از حقوق زنان ما را انداخت بالاخره يك سري اطلاعات درباره حقوق زنان به ما داد ، اگرنه من با اين اطلاعات ديني جلو همين آقاي مزروعي هم كم مي آوردم.
جنبش زنان خيلي از جاها مشكل دارد. هيچ نفي نمي كنم. كلي گاف اساسي كه يكي دو تا از همان گاف ها را دارم اين روزها از چپ و راست با ذره بين نگاه مي كنم. اما نظام حقوقي مال امروز جنبش نيست.
توليد نظام حقوقي كه كار من روزنامه نگار نيست. مزروعي مي گويد كه امروز شما مثل همان روزهاي پيشين ماست كه جوگير بوديم و دلمان تغيير ميخواست. خدايي من دلم تغيير منتج به انقلاب نميخواهد . دلم حضور نيروهاي شرق و غرب را نمي خواهد. از اتفاقي به نام انقلاب از هر نوع سبز و نارنجي و بنفش اش بدم مي آيد و هميشه معتقدم كه بايد جرياني از درون ناقدانه تاريخ جوامع را به پيش ببرد. تاريخ اما تا اين روزها كه دارم در آن زندگي ميكنم چه در دين اش و چه حتي در خيابان هايش مردانه تعبير شده است. دلم تاريخ برابر مي خواهد . خيابان هاي آسوده . حالا ارايه نظام حقوقي مدون اش هم بماند براي همان روزي كه بايد توليد شود. آقاي مزروعي نقبي زد به اينكه صدبار به خانم ها در مجلس ششم فقدان همين نظام حقوقي را گوشزد كردم و ...
كاش به جاي آن صد بار يك بار كمي واقع بينانه به موقعيت زنان ايران نگاه مي كردي.
بيآرزو چه ميکني ای دوست؟
|
ــ به ملال، |
در خود به ملال
با يکي مُرده سخن ميگويم ....
تصويري كه از نماز عيد فطر دارم بر مي گردد به فرش شدن يكباره ميلان* خانه مان و صفوف مردمي كه پشت سر يك آقايي نماز مي خواندند. صدايش تا توي خانه مي آمد. اتفاق خيلي جالبي براي من كه شكر خدا به قول پدر لائيك به نظر مي آمدم نبود اما تصوير آن مناسك هنوز توي ذهنم است.
برگزار نشدن نماز در جمهوري اسلامي ايران عجيب ترين خبري است كه به گوش يك آدم مي رسد.به يك شوخي عجيب و غريب ميماند. اما عين واقعيت است كه نماز جماعت هر ساله نهضت آزادي امسال برگزار نشد. اين نماز حتي در دوران شاه هم برگزا ميشد و نهايت اين بود كه آيت الله طالقاني را شب قبل دستگير مي كرند، اما امسال گستاخي پليس امنيت تهران به حدي بود كه اگرچه نام كديور هم از پيش نمازي خط خورد اما همچنان باتوم به دستها مردم را از شركت در نمار عيد فطر محروم كردند .
چارچوب نظام جمهوري باشد آن هم از نوع اسلامي اش و رهب محترم اش در نماز عيد فر مدام شعار اسلامگرايي و اخلاق سر دهد، نوبرش همين مي شود كه صبح زودي كلي پليس ضدشورش نگذراند عده اي نمازي را بخوانند كه 50 سال است كه در هر شرايطي برگزار شده است.
نهضت آزادي از آن_ احزاب كه نميشود گفت_ جريان هايي است كه به اعتقاد من خيلي هم اپوزسيون محسوب نميشود. كديور هم هر چه باشد ونباشد از جنس لباس همين آقايان بر تن دارد و عباراتش به هر روايت از قران و احاديث بر مي خيزد. گويا اين طور كه پيش مي رود و با اين سر حد انتقاد پذيري دولت فخيمه نهم بايد آدمياني از جنس ديگر به نقد قدرت بي حد و حصر آقايان بپردازند. آدمياني كه هيچشان به جنس مردم ايران نمي ماند. اين قاعاتا پيان نقدپذيري خواهد بود كه رييس جمهورش آن را با آخرين ولوم اش در ميكروفون دانشگاه تهران فرياد مي زند.
* میلان به عبارت مشهدی اش می شود خیابان
"پير بورديو" افتادم. يك سال توي زندان باشي و كلي تهمت و افترا و آخرسر هم برگردي به خانه و بيصحبت از زمان ازدست رفته يك زندگي. بي آنكه به سرمايه اجتماعي شغلت نگاه كني، كمي تا قسمتي گذران زندگي سخت ميشود گويا.
محسن كديور مدام به آرش عاشوري نيا يادآور ميشد كه از خانم و دختر و مادر فرحبخش عكس بگيرد،نه از جمعیت تکراری. زودتر از همه زيدآبادي وبدرالسادات مفيدي و رضا تاجيك آماده بودند. عيسي سحرخيز و گرانپايه هم دم در با ما رسيدند و كم كم سر و كله كيوان صميمي مدير مسول نشريه توقيف شده نامه پيدا شد و رضا تهراني از حلقه كيان، محمد بسته نگار و جمعي ديگر از رونامه نگاران غالبا از كار بيكار شده .مادر فرحبخش حسابي تب كمپين گرفته بودش و آخر كاري هم گفت كه ديگر اينقدر به اوين رفتيم وآمديم كه فولاد آبديده شديم و ديگر از اين زندان بازي ها هم نميترسيم.
فرحبخش هم كلي از خاطرات زندان گفت و البته به دليل بندسانسور كه دم دري خورد به پست مان بيخيال گفتن آن ميشوم.
در شلوغي همهمه سالن خانه فرحبخش همه يك جورهايي خوشحال بودند. خوشحالي شان از چه جنسي بود را نمي دانم اما همه انگار از اينكه كسي از حلقه مطبوعاتي هاي به زندان رفته دوباره آزاد شده بود ، كمي از درد توقيف ها و سانسورهاي مدام اين روزها كاسته بود.
بين اين همه نقش كژ و كوله ام در زندگي يكي ديگر هم حواله شد روي سرم كه مثلا خاله شدم از ديروز.البته شايان ذكر است كه هيچ احساس خاصي ندارم و ازهمين حالا فقط به مسوليت هاي نگهداري از این بچه در آينده فكر مي كنم.
افطاري خاتمي با روزنامه نگاران بود مثلا ديشب. به هرچيزي مي مانست الا همين كه گفته بودند. سيد در جمع ياران هميشه افطار كردند و مرحمت فرمودند 6 دقيقه پشت تريبون خبرنگاران را به فيض رساندند. يك دنيا دغدغه است در دل خبرنگاران اين روزها و سيدمحمد خاتمي عبارات هميشه را به هم مي بافد، بي آنكه به ياد آورد كه در دوران تكيهاش بر مسند به اصطلاح قدرت چه بر سر مطبوعات رفت و چه رويه ناصوابي در جامعه شكل گرفت. سكوت وسكوت و ملغمه اي از گفت و گوي تمدن ها را بهانه كرد و باز هم همچه چيز را سنبل كرد.
بيچاره كاظم معتمدنژاد، پدرعلم ارتباطات ايران ، كه با ورود خاتمي هيچكس صدايش را هم نشينيد. بيچاره بچه هاي امير كبير كه خاتمي تنها با يك لبخند پهن توي صورتش با آنها خوش و بش كرد و هيچ نفهميد كه نيم ساعت پشت در اتاق افطار ايشان ايستاده بودند كه حال و روز آن نفرات ديگر هنوز در زندان مانده را به عرض آقا برسانند. بيچاره ما ....
بعد از پست آخر وبلاگش همه بچهها نگران حال آسيه بودند تا اينكه به همت فرنوش تهراني امروز رفتيم به خانه آسيه و جواد منتظري و آوا كوچولو. البته آسيه گفت كه عكس هاي توي وبلاگش مال يك ماه پيش بوده.
آسيه از تاثير كرتنهايي كه اين مدت استفاده كرده نگران بود و تصاف دو خواهرش وقتي كه براي ملاقات با او به تهران آمده بودند، اگر نه همه چيز مثل هميشه بود. ژيلا بني يعقوب، بهمن احمدي امويي ، دكتر سهراب رزاقي، جادي، فریده ، فهمیه و ایمان هم امده بودند و البته همه محو حياط خانه آسيه بودند و دكور داخلي اش كه معركه بود.
* فردا هم افطاري انجن صنفي روزنامه نگاران است با حضور سيد محمد خاتمي، ضلع جنوبي ميدان ولي عصر، خيابان شقايق، دانشكده خبر انجمن صنفي روزنامه نگاران.
زندگي ديگران روايت داستان زندگي نويسنده اي كه در بلوك المان غربي زندگي مي كند. آن زمان كه بين اين آلمان و آن آلمان يك ديوار پت و پهن بود. قبل ازآنكه پينك فلويد the wall را بخواند. و ديوار ها فروريزد.
داستان زندگي وايدرمن ، شبيه داستان زندگي خيلي از آدمهايي است كه در سايه دولت هاي ديكتاتور، فاشيست، ، خودكامه و يا هر عنوان ديگري شبيه به اين زندگي ميكنند. يكي از دوستان وايدرمن در صحنه اي از فيلم مي گويد اينجا نمي توانم بنويسم . از خفقان گفت و اينكه آيا اين آدمها لياقت آزاد زيستن را دارند. خودش توي همان ديالوگ پاسخ خودش را داد و گفت كه اگر از اينجت خارج شوم ديگر نمي دان مبايد چه بنويسم و بعد هم خبر خودكشي اش آمد.
داستان به شكل رمانتيكي مطابق با عنوان آخر فيلم و عنوان كتاب نويسنده "سوناتي براي مردان خوب" تاثير هنر را بر ذهن آدمي روايت مي كند.
زندگي ديگران همه جوره فيلم خوبي است . فقط يك بخش فيلم برايم گنگ بود آن هم شخصيت پردازي زن داستان است كه به رغم علاقه اش به وايدرمن آخر ماجرا او را لو مي دهد و دوباره مرد خوب جاسوس امنيت ملي به داد نويسنده مي رسد.
همه چيز به خاطرحفظ منافع شما است. به نمايش در نيامدن فيلم ها و سانسور كتاب ها و تهديد و زنداني شدن آدمها. توي فيلم هر آدمي شماره دارد. كد دارد .برچسب مي خورد .
كافي است كه آدمها را كمي با هم جابه جا كني . همه آشنا مي شوند برايت . همه ورژن هاي ايراني در آن فيلم سر در مي آورند. ياد جمله اي توي يكي از همين كتاب هاي جامعه شناسي افتادم. جوامعي كه دگماتيسم و ديكتاتوري در آن حاكم است همه شبيه هم اند . در برخي اتفاق ها و ظواهر امر تفاوت جزيي دارند كه اگر آن را هم بي خيال شوي همه شبيه هم مي شوند.
روايت زندگي ديگران روايت خطي و آرامي است از زندگي آدمهاي جور ديگر. پيش و پس نمي شود و همه به آرامي در نقش هايشان حضور دارند. با اين همه فيلمي كه از خيلي جلوه هاي به اصطلاح ويژه و تكنيكي بهره اي نبده است مخاطب را دو ساعت تمام مبهوت ميكند.
در زندگي ديگران هم همه دوستان و عزيزان حضور داشتند. ار صفار هرندي گرفته تا .....
دودکش های متحرک روی بام
شبیه آدمهای سیگار گیرانده
دودهای موقت
باران مدام
خوشحالم كه مردم اين همه بي خيال دارند زندگي شان را مي كنند. در همهمه اتوبوس ها و متروها آدمهايي درهم تنيده اند كه لابه لاي شلوغي اگر بخوانند روزنامه اي به صفحات ورزشي و حوادث آن بسنده مي كنند. كمي آن طرف تر كنگره آمريكا طرح سه قسمت شدن عراق را پيشنهاد مي دهد و صد البته راي مردم عراق را در اجرايي شدن طرح دخيل ميداند. ازآن سو آقاي رييس جمهور به مردم آمريكا قول مي دهد كه خطري تهديدشان نمي كند. در هر رسانه اي كه سرك بكشي بوي جنگ بالا زده است. در چند قدميات حساش مي كني. از صلح طلبي خبري نيست. تظاهرات صلح طلبي روز قدس هم بوي جنگ ميدهد. شعارها تقليل يافته. نگاه ها همه براق به هم. گفتمان غالب همان عدالت ورزي محض. كورسوي برد اصلاحطلبي هم همچنان رو به افول است با آن شعارهاي صيانت از راي و سلامت انتخابات شان. چهار نفر گويا پيدا نميشوند از همين آقايان كه روز قدس يا در هرفرصت ديگري كمي اندر باب صلح سخن بگويند. اگرنه كارخانه هاي جنگ افروزي كه بر اساس عرضه و تقاضا معيار درخواستشان منحني نياز به متقاضي را نشان مي دهد. ديروز افغانستان و عراق بود ، امروز شايد ايران و فردا شايد در خانه يكي از همين دوستان همسايه مان. خانه مشرف و بوتو يا اصلا چه فرقي ميكند؛جنگ كه جنگ است.
سر ويلا اس ام اس فاطمه رسيد. سر كارگر كه رسيدم فاطمه رويت شد. روزه بود و خسته. درگير پايان نامه و دفاع . پيش از آنكه چيزي بگويد؛ اس ام اس دم ويلا همه خبر را پيش پيش داده بود.
با هم تا دم در دانشگاه رفتيم. من كه هميشه عازم سفرم و فاطمه كه هميشه درگير پايان نامه. به دانشگاه تهران رسيديم. بعد هم با مقنعه مشكي دم در دانشگاه تربيت مدرس بودم . با فاطمه ۲۰ متر پايين تر خداحافظي كرده بودم. تربيت مدرس را تا انتها رفتم. دست راست دانشكده علوم انساني طبقه چهارم راهروي اتاق استادان بود. نام ها آشنا بودند .محسن كديور ، هاشم آقاجري ، حاتم قادري و ... علي ساعي . ترانه قبلا وقت گرفته. از معدل و وضعيت درسي پرسيد و يكراست رفت سر اصل مطلب" روي چه موضوعي مي خواي كار كني؟"
هزار تا موضوع توي سرم دور مي خورد . به همان مشاركت سياسي زنان بسنده كردم. قرار شد بروم روي موضوع سرمايه اجتماعي و مشاركت انتخاباتي زنان بيشتر فكر كنم. در حدو ديك هفته فرصت. ساعت از 12:30 به 2 رسيد. دكتر ساعي برخلاف ظاهرش باطن رفرميستي دارد. بيشتر پيرامون جنبش زنان حرف زديم. نگاه اش به جنبش زنان متفاوت تر و جسورانه تر از ديگر استادان بود. خصوصا نگاه اش به نوشته هاي نوشين احمدي خراساني. گرايش اش را در دكترا پرسيدم . "جامعه شناسي سياسي ". بهتر از اين نمي شود . كلي پايان نامه توي اتاق چشمك ميزند و خب فرصت هست براي خواندن تك تك شان . اگر علوم تحقيقاتي ها بپذيرند كه ساعي بشود استاد راهنما. تربيت مدرس زودتر پاييز ديده. خلوت است. آدمها يك جوري عجيب و غريب به نظر ميآيند. طبقه ۴ نوساز است. بوي رنگ توي طبقه پيچيده.
دانشگاه فردوسی دانشگاه خوبي است. با اين همه خوبي حتي يك بار هم آرزو نكردم كه آنجا درس بخوانم. مثل يك شهر بزرگ است. ماشين سواري توي دالان هاي فردوسي مساوي است با پايين آوردن جلوبندي ماشين.هر دم يك سرعت گير اساسي نصب كرده اند.
مسولان رفاهي دانشگاه چندي پيش طرحی نو در انداختند و بر آن شدند تا خط ويژه دوچرخه سواري در اين دانشگاه راه بيندازند.
خط ويژه اين روزها با شكست مواجه شده و تقريبا كسي از اين خط استقبال نكرده است. غالب دوچرخه ها فرسوده و بدون توجه جوانان(؟) گوشه اي رها شده اند.
اين دانشگاه كه اين روزها به دليل دعوت از احمدي نژاد هم توي همه سايت ها با نام اش مواجه مي شويد
همیشه فکر می کنم سرمایه زندگی آدمها در بعد مادی و اجتماعی اش چیست؟ دست کم برای زندگی خودم دغدغه مهمی است که دارم. آیدین توی وبلاگش بالاخره فهرستی از دارایی های شخصی اش را منتشر کرد. کار بازمزه ای است. سرمایه های اجتماعی به خود آدم بازمی گردد و قابل تفویذ نیست. اما در همین حال اشیا و اجسام زندگی را می توان بذل و بخشش کرد. مرور آنچه در زندگی دارم کمک می کند که دراین تحریریه خلوت سرمایه به خاطر آورم که چه زندگی خوبی است زندگی ام این روزها.
تعداد قابل توجهی کتاب
راکت بدمیتون ـ مارک یونکس کربن ۲۱
یک دست لباس ورزشی
یک ژاکت بافتنی نارنجی مامان بافت که مال دو سالگی ام هست و خیلی دوستش دارم
یک ژاکت توسی رنگ بازهم مامان بافت
چند جفت کتونی که قابل تفویذ هم نیست بس که پوشیدم شان
دو دفترچه پر از شماره تلفن
یک وبلاگ شخصی
دو حساب بانکی ـ یکی تجارت ـ یکی رفاه ـ
مقداری بدهی به علامه طباطبایی و علوم تحقیقات
یک گلدان سنتی کار اصفهان
ساعت کیو اند کیو
یک عدد انگشتر فیروزه ـ که اصلا هم نیشابوری نیست
سه، چهار تا عکس سیاه و سفید که یادگاری از یک نمایشگاه عکاسی است
يك عدد دوربين زنيت
دو سه، عدد كوله پشتي مناسب براي سفر و كوه
يك جا قلمي چوبي كه يادگار دوران مثلا خوشنويسي ام بود
دست نوشته هاي استاد توكلي اگر زير زمين خانه جان سالم به در ببرد
* اگه نکته دیگه ای هم یادم اومد پیوست می کنم
بايد حناق بگيري توي اين دانشگاه علوم تحقيات.ديروز يك سكته ناقص رو رد كردم . بر روال هميشه و بر اساس برنامه هاي معطوف به تاخيرم ، 20 روز بعد موعد ثبت نام براي تمديد پايان نامه رفتم به دانشگاه . معركه آن بود كه آقاي رييس آموزش تازه به وقت امضاي برگه ثبت نام يادش آمد كه اين بنده حقير 16 واحد پيش نياز پاس نكردم و مثل يك علامت سوال گنده پرسيد خانم شيرافكن شما كه ليسانس ارتباطات خوانده ايد چطور واحدهاي پيش نياز را هنوز پاس نكرده ايد كه با جيغ بنفش من كمي خودش را جمع كرد. دو ساعت تمام قلب ام آمد توي دهنم اين همه كه توي پله ها بالا و پايين شدم تا آخر خطر پاس كردن 16 واحد ناقابل ترم آخري از بيخ گوشم گذشت.
البته تركش ها همچنان پابرجاست و يكهو ديدي آقايان دلشان خواست و ما هم به فيض خداحافظي از دانشگاه رسيديم.
*كتاب در آمدي بر مطالعات خانواده، ترجمه حسين قاضيان است و اواخر سال گذشته نشر ني آن را چاپ كرد. خواندن آن بي فايده نخواهد بود براي دوستان .