حال و روز جنبش زنان خوب است ، بهتر مي شود . ديشب كه داشتم متني را درباره جنبش های اجتماعي مي خواندم ، اين فقره ناصواب به ذهنم خطور كرد. جنبش ها در مواقع بروز شرايط ويژه و بحران به انسجام بيشتري مي رسند.
تحليلم از وضعيت جنبش زنان اين است كه اوضاع رو به بهبود است. دولت نهم هم كه كلي تابه حال براي زنان گرد و خاك كرده، در اين زمينه كمك دست ما شده است.
اين روزها توي مترو گوش هايم تيز تيز است. همه دارند نقد مي كنند. " آدم نمي تواند براي لباس پوشيدنش هم تصميم بگيرد."
از زن چادري گرفته تا دختر به قول خودمان شيكان ، پيكان قرتي. دختران مثل ماشين هاي توي جاده كه تا پليس مي بينند به هم علامت مي دهند يكديگر را خبر مي كنند كه " از آن بالا كفتر مي آيد و .... "
آگاهي زنان به اين شكل در بخش self concept" " و موضوع برداشت از خود و هويت ارتقا پيدا كردهاست. و اين مهم به وجود نمي آمد مگر به يمن همكاري دوستان عزيز و به ويژه برادر عزيز تبرج زده مان، رادان.
همين آگاه شدن در چشم انداز آينده جنبش زنان ايران تاثير مثبتي خواهد گذاشت. نيروهاي اجتماعي در طبقات مختلف با دغدغههاي زنانه بيشتر آگاه مي شوند و اينكه واقعا موضوع از يك نگاه قيم مدارانه و پدرسالارانه صرف ناشي مي شود. ايجاد آگاهي به چنين شكلي بدنه جنبش را بيش از گذشته به راس آن پيوند خواهد زد.
آقاي ياسر ميردامادي هي مدام تاكيد داشت كه آقاي سروش دباغ تا دقايقي ديگر فرا مي رسند والان خبر رسيده كه چهار راه لشگر هستند. ايشان هم بالاخره فرارسيدند و درباب فلسفه دين در آرا ويتگنشتاين سخن گفتند.
جالب اينكه همه ابعاد سفر بنده ، مثل يك سناريوي از پيش طراحي شده كنار هم قرار گرفت كه من در كل له شوم. اول از همه حركت از تهران به مشهد بود و پخش بوي كافور،عطر ياس فرمان آرا در قطار. با كلي تالاپ و تلوپ تلاش شد تا تمامي ديالوگ ها شنود شود." زرشك، مرگ در دو قدمي شماست. البته خيلي هم چيز بدي نيست."
رسيديم به ولايت كه طلبيده شديم به يكي از همين كارگاه هاي فلسفيدن. با افتخار به مامان گفتم بررسي آرا يك آقايي هست درباره دين و شما خودتان را اصلا نگران نكنيد كه قضيه بي ديني در كار است.
كنار تخت پدر محترم نشسته بودم و اشعار نسيم شمال را ميخواندم . به ميرزاده عشقي رسيديم واينكه جوان مرد و بعد بحث مشروطه داغ شد و بعد هم صداي گرم ايرج بسطامي و نادرگلچين و سالار رحمتي ما را برد به اشعار وطني مشروطه.
كمي آنسو تر در جلسه ويتگنشتايني متوجه شديم كه بازه و گفتمان زباني ما متفاوت است از گفتمان زباني ايكس و ايگرگ و بي خيال سخت گرفتن بر زندگي خود و ديگران شويم.
نتايج اخلاقي اين سفر بي سر و ته: اول اينكه از هر گونه احساس و توهم اينكه زندگي مي تواند مثل يك شلوار پاره به راحتي رفو شود سخت بپرهيزيد .
دوم هم اگر ديگر جرات نداشتيد حتي با سرعت 30 هم كه شده پشت ماشين بنشينيد مي توانيد هرچه دلتان خواست به آدمهاي مزخرف بي دقت دشنام بدهيد.
سوم هم اينكه فكر نكنيد كه اصلا زندگي در بهترين حالت مي تواند بر مدار خوبي بچرخد
چهارم : لعنت به همه اين روزها
براي همه دختركاني كه توي ون هاي مقابل گلديس از دودي شیشه ها تمام آرياشهر را گريستند
خفاش هاي كدر با يشمي و سبز بخور نمير
خاكستري رنگت كرده اند تهران هشتاد و شش
عبورها سراسر ترس
گذرها بگير بگير
گيسو افشان در خانه بمان
خيابان تنگ است در تهران هشتاد و شش
دكتر رزاقي ميان بازگويي خاطراتش از 29 روز ماندن در اوين به نكته جالبي اشاره كرد. " ساعت به 10 كه مي رسيد بازجو مي گفت بر اساس آيين نامه قوه قضاييه و احترام به حقوق شهروندي بازجويي در اين ساعت پايان مي يابد." امروز كه داشتم بيانيه اصولگرايان را مي خواندم در كنار خيلي از نكات بامزه كه در آن بود به چند عنصر مدرن رسيدم كه در دل اين بيانيه آمده است. آنچه آدم را اميدوار مي كند كه بله ، اين ادبيات متجددانه در جريان هاي هر چند سخت هم نفوذ مي كند سرآخر.
1_ تحولگرايي و نوخواهي مستمر عقلاني
2_ عقل جمعي اصولگرايان يا خرد جمعي
3_ اين سازوكار، اگر چه تلاش ميكند همه اصولگرايان را همراه داشته باشد اما در هر حال مانع حضور ديگر اصولگرايان خارج از اين ساختار نيست
4_ نقش تعيين كننده مردم و آراء عمومي در تحقق نظام سياسي
5_ تقويت آزادي، آزادانديشي و مبارزه با تصلب، تحجر و التقاط و گسترش آزاديهاي شهروندان
6_ شايستهسالاري و قانونمداري
7_تأكيد بر ارتقاء منزلت زنان
8_ توسعه صلح عادلانه و امنيت جهاني
* البته بماند كه تحقق اين شعارهاي شيكان پيكان به كجا ختم به خير مي شود اما تنها روايت اين ادبيات در متني كه خود را منتسب به جريان اصولگرايي مي داند جاي اميدواري دارد.
سياست وقتي كه دلش بخواهد هنر را هم وارد معركه مي كند. شايد هنر اصلا متوجه اين قضيه هم نشود. نزديك انتخابات است. اين بار تنها رقابت ميان و جناح در كشور متصو ر نيست. قاليباف هم در قدرت شاخ شده است. حالا همه رقم شيطنت از جناحهاي سياسي سر مي نزد. اما قائله "تئاتر شهر"، ديگر اوج شيطنت اصولگرايان بود. محسن هاشمي با همان روحيات ايل و طايفه اش كه گويي از آسمان خداوند همين چند رفسنجاني نازل شده اند مدام دادو بيداد مي كند. آن ور قضيه احمد مسجد جامعي كه پا در ركاب سيد محمد خاتمي است، بيش از حد به گفت و گو باور دارد و ايرج راد و طيف علاقه مندان به تئاتر و هنر هم در اين سوي ديگر.
بازي خيلي ساده رقم مي خورد. بايد هر جور شده با اين پديده نوظهور مبارزه كرد. آقايي كه اعتماد به نفس اش مثل شهردار سابق زياد از حد است . قطعا جريان اصولگراياي دست كم به دليل پول و پلهاش بيشتر از اصلاح طلبان برايش نقشه كشيده . قاليباف و محسن هاشمي اساسي در اين قضيه دور خوردند. وزارت ارشاد داستاني را شكل داد كه در آن تنها همه دلخوري ها به سمت جريان قاليباف تمام شود. هزينهاي رسانه اي كار هم بالا بود. همه تيتر ها نزديك به انتخابات قطار شهري تهران را كه زير مجموعه شهرداري است، نشانه رفت.
شما توي سايت ها درباره زنان مي نويسيد . خب قطعا اشتباه مي كنيد. جهت پاسخگويي تشريف بياوريد به دادگاه . مي فرستيمتان به بند زنان. خوش باشید تا اطلاع ثانوی.
جلوه جواهري هم رفت به بند عمومي زنان. آنقدر قابل پيش بيني بود كه ... ناهيد البته اين سوي بند است هنوز.
همين به كه آقای رادان برود طرح ديگر امنيت اجتماعي اش را آغاز كند. زنان ما امن و امان اند. حالا چه در زندان ، چه در بوق و كرناي ماشين هاي حريص و چه در امنيت متلك باران هاي مدام.
و ماجرا همچنان ادامه دارد .....
داشتم به تئاتر شهر نگاه ميكردم و اينكه چه سرخوشي بزرگي است كه ميشود ازروزنامه تمام بلوار كشاورز را آمد تا چهار راه وليعصر و بعد هم تئاتر شهر را يكراست پياده گز كرد تا انقلاب.
عيش پياده روي مدام ما با ديدن اين زناني كه امنيت اجتماعي را برقرار ميكنند، مكدر شد. اين روزها كلي پول و اعتبار ملي خرج مي شود تا سر هر چهار راهي 2 تا زن و 7 ، 8 تا مرد بايستند و امنيت سازي كنند.
زنان صورت مسئلههاي ساده اي شدهاند براي دولتمردان. اگرچه در اقدامات ظاهري چه در دولت خاتمي و چه اين روزها در دولت احمدي نژاد نخستين اقدام اندك شل و سفت كردن فضا به لحاظ پوشش ظاهري براي زنان است اما در همين حال و هوا اگر خيلي كوتاه عملكرد دوستان در سازمان ها و نهادهاي زنان را مورد بررسي قرار دهي نتيجه به دست آمده عمق دردمندي را نشان مي دهد. همه چيز ، چه در شكل رفرمي خود و چه در شكل اصولگرايي به همين نفي يا دادن آزادي ظاهري محدود ميشود. اين گاف بزرگ در ساختار دولت احمدي نژاد خود را صد چندان نشان ميدهد. مركز مشاركت زنان رياست جمهوري به سرعت ميشود مركز مشاركت زنان و خانواده تا تلقي ما همچنان از زن، يا يك مادر دلسوز باشد يا همسري مهربان و از خود گذشته. نه زني كه ميتواند بدون اين هويتهاي عرضي براي خودش به حكم زن بودنش هويتي ديگرگون را تعريف كند. حذف اداره كلهاي زنان زير مجموعه وزارت كشور و بخش هايي هم در وزارت كار و احتمالا تزريق منابع مالي آن به امنيت اجتماعي ديگر لايه هاي حمايتي دولت را از زنان نشان ميدهد.
البته به هر تعبير نميشود به راحتي هم از كنار لايحه حمايت از خانواده گذشت. لايحه مردسالاري كه به زعم دوستان اصولگرا به حفظ كيان خانواده كمك خواهد كرد.زن در تمامي اين برنامه ريزيها چه در برخورد و حفاظت از امنيت او و چه در بخش هاي كلانتر كه به برنامه ريزي دولت باز ميگردد همچنان به روايت دوبواري اش جنس دوم است. جنس دومي كه بايد بنشيند و ببيند اين بار آقايان و خان هاي دولتي چه تدبري برايش انديشيده اند. زناني كه از مشروطه تا به امروز سردرگم اندروني و بيرونيهاي ختم به اندروني ميان خواسته هاي خود و آنچه مدام برايشان تعريف مي شود سردرگم ماندهاند.
تروخیو دیکتاتوری است مثل همه ديكتاتورها. زشت. زن باره . زورگو و زپرتي. خوليا آلوارز، تاريخ خشونت عليه زنان را كه ريشه در اتفاق تاريخي 25 نوامبر دارد در رمان " در زمان پروانه ها" خلاصه كرده است. روايت داستان گيرايي دارد و يك شبه كه نه اما ظرف يك هفته مي شود سرو ته كتاب را هم آورد. داستان به كندي روايت مبارزه و زندگي چهار خواهر دومنيكني را پيش مي برد. ايستاده اند در برابر جباريت تروخيو و در نهايت سه تن از خواهران ميرابل در زير شكنجه جان مي بازند. آن ها روز 25 نوامبر 1960 قتل رسيدند. اين روز از سال 1991 در سراسر جهان به عنوان روز جهاني مبارزه با خشونت عليه زنان در دومنيكن به رسميت شناخته شده. دده آخرين خواهر باقي مانده از خانواده ميرابل ها داستان را براي آلوارز روايت مي كند.
«در زمانه پروانه ها» عنوان كتابي است كه خوليو الوارز آن را نوشته و نشر ديگر با ترجمه حسن مرتضوي در زمستان 85 روانه بازار كرده است.
مثل برخي از آهنگ هاي نامجو كه مدام ريتم شان را زمزمه مي كنم. "اي مرغ شيدا دام دام . ديم دام دارام دام." اين جمله ماركس را هم زمزمه مي كردم با خودم بي هيچ آهنگ و ريتمي در سكوت. " هر آنچه سخت و است و استوار دود مي شود و به هوا مي رود."
روايت ديگري توي سرم ميپيچد. "هر آنچه به يادماندني است و خوب ،روزي مبدل به خاطرهاي ميشود." تلخ. مثل قهوههاي ترك. مثل وقتي كه خرمالو را اول پاييز بچيني و بخوري و تمام دهنت توي حماقت خودت جمع شود. لعنت به اينكه آدمها مدام دود ميشوند و به هوا مي روند و خاطره اي شايد، شايد هم نه.
* قضيه مثل دبيرستان بود. اين بار هم بايد دست به مقنعه كه نه دست به شال بودي تا يك وقت در رده بدحجابان قرار نگيري . ۹۹ درصد خانم ها با مقنعه و چادر سياه و قهوه اي در سمينار شركت كردند. به واقع دوز سنت در يزد را باور كردم.
توی سالن گیچ و ویچ داشتم آدمها را نگاه می کردم. مریم هم کلاسی علامه ای هم به یزدآمده بود. دوستان که از تهران می روند ملاقاتشان سخت می شود. کمی بعد هم سعیده صدیقی مطالعات زنانی به جمع مان اضافه شد. بعد از مدت ها دوباره توی یک اتاق جمع شدیم. اتاقي كه كمي تا قسمتي حال و هواي دوران خوابگاه را داشت و شب زنده داري ها و گپ و گفت ها. مريم بلا مقاله اش با عنوان گفتمان زنانه در معرفت اسطوره ای،دینی و عرفانی به يزد آمده بود از اصفهان. متن مقاله را کامل در ادامه مطلب بخوانید.